از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا نهادی؟
فرمود؟4اصل
1-دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم.
2-دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم.
3-دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد،پس تلاش کردم.
4-دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا نهادی؟
فرمود؟4اصل
1-دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم.
2-دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم.
3-دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد،پس تلاش کردم.
4-دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.
اینکه دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای تحویل دهی:
خواه با فرزندی خوب،خواه با باغچه ای سر سبز و خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی و
اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است
یعنی تو موفق شده ای
هنوزم انتظار و انتظار است
هنوزم دل به سینه بیقرار است
هنوزم خواب می بینم به شبها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که آید جمعه روزی
و این پایان خوب انتظار است
دگر ای دوست مرا در حرمت محرم کن
رفتم از دست نگاهی به دل ما هم کن
یا بیا جانب قبله بکشان پای مرا
یا بر احوال دلم فکر کمی مرهم کن
دیگر این نوکرتان گریه کن سابق نیست
پای بر دیده نما چشم مرا زمزم کن
می رسد بوی تو اما خبری نیست ز تو
یوسفا چاره این شام پر از ماتم کن
کاش می شد که شبی خواب تورا میدیدم
دوستم داری اگر،قلب مرا محکم کن
همچنان مادرتان سوز و نوا دارم من
هوس یک سحر کرب و بلا دارم من
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من
کردی خرکی به کعبه گم کرد
در کعبه دوید و اشتلم کرد
کاین بادیه را رهی دراز است
گم گشتن خر ز من چه رازست
این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چود دید خر بخندید
گفتا خرم از میانه گم بود
وایافتنش به اشتلم بود
گر اشتلمی نمی زد آن کرد
خر می شد و بار نیز می برد
این ده که خصار بیهشان است
اقطاع ده زبون کشان است
بی شیر دلی به سر نیاید
وز گاو دلان هنر نیاید
ساقی می ناب در قدح ریز
آبی بزن آتشی بر انگیز
آن می که چو روی سنگ شوید
یاقوت ز روی سنگ روید
روز خوش عمر به شب خوش رسید
خاک به باد آب به آتش رسید
صبح بر آمد چه شوی مست خواب
کز سر دیوار گذشت آفتاب
بگذر ار این پی که جهانگیریست
حکم جوانی مکن این پیریست
خشک شد آن دل که ز غم ریش بود
کان نمکش نیست کزین پیش بود
شیفته شد عقل و تبه گشت رای
آبله شد دست و ز من گشت پای
با تو زمین را سر بخشایش است
پای فرو کش گه آسایش است
نیست در این پاکی و آلودگی
خوشتر از آسودگی آسودگی
چشمه مهتاب تو سردی سردی گرفت
لاله سیراب تو زردی گرفت
.......